يادته...
اينقدر خوابم مياد كه انگشتام نمی ره روی كيبورد
ولی بايد بنويسم تا يادم باشه كه خستگی برای بعضی كارها لذت بخشه . . .
*****
يادته چقدر زود تنها شديم
يادته چقدر زود دو نيمه يه سيب شديم ، تو نيمه شيرين
، من نيمه ترش
يادته نه تو بدون من بودي و نه من بدون تو
هيچوقت خاله خاله بازی نمی كرديم هميشه توی خاكهای باغچه دنبال گنج بوديم
هيچوقت عروسك دوست نداشتيم جز اون ابريه كه با طناب می بستيم و از بالای ديوار می نداختيمش تو كوچه
راستی اون باغچه كوچيكه كنج حياط ، تنها گل ياس توش كه شيره گلاشو می مكيديم ، گلهای كوكب كه هميشه رو ناخونامون می چسبونديم ، گل رز سفيد تنها توی اونهمه گل رز قرمز ، يادته فكر می كرديم كه گل رز مسافر كوچولوهه
يادته بعد از پيدا كردن گنج می رفتيم زير درخت مو و شلنگ آبو می گرفتيم روی همديگه يعنی توی طوفان گير كرديم ، تو شيرين دوست داشتنی هميشه از بالای پله ها آويزون لبه پرتگاه می شدی تا من نجاتت بدم...
چرا من سلطان بانو ميشدم تو سلطان 
وقتی از در بزرگه وارد می شدی می فهميدم خرابكاری كردي
(تنها چيزی كه فقط من می فهمم و تو)
يادته چقدر پفك خورد شده می خورديم 
چقدر بی غم مورچه می ريختيم تو نوشابه و می داديم به بچه ها 
چقدر با لذت يواشكی تو مدرسه لواشك می خورديم 
آهان يه چيزی ،يادته دو تايی خواب مونديم نرفتيم مدرسه مدير اومد دنبالمون
وای يه بار با دمپايی رفتيم مدرسه
تازه اينها يك صدم شيطونيهامون نميشه مگه نه؟
دلت برای اون روزا تنگ شده مگه نه؟
وای ما چقدر تند و تند نداشتن ها رو تجربه كرديم
كی از هم دور شديم يادم نيست شايد با ورود يه آشنای كوچولوی بد اخلاق 
نه نه ما از هم دور نشديم
من هر روز به تو می گم پس كی اين آت آشغالاتو از اينجا می بری
ولی به دل نگير خوب 
چقدر حس عجيبيه عروس شدنت
نيمه من چقدر توی لباس عروسی جيگر ميشی